تازه وقتی خورشید پشت ماه پنهان میشه همه به عظمتش پی میبرن
طنز پردازها مثل بچههایی هستن که موقع عبور از یه اتاق تاریک آواز میخونن تا ترس از تاریکی رو فراموش کنن
داشت در باره ی چیزایی حرف میزد که به نظرش خیلی مهمند ، من وقتی نگاهش میکردم و «گوش میدادم» ، به موج های صوتیش فکر میکردم که دارن تو هوا می رقصند.
گوشه ی خیابون منتظرت میمونم، هرچند ممکنه بعد از این همه مدت من رو نشناسی، خصوصاً که مارک سیگارم رو عوض کردم
منتظر پناه دادن کلمات در خویش ام، به جست و جوی پناهگاهی در خود تا کلماتم را در آن پنهان کنم
میترسم توفان زندگانیم همه را با خود ببرد … میترسم
پ.ن. فقط مرگ و عشقند که همه چیز را دگرگون میکنند